نمي دونم چند وقته نيومدم ولي خيلي دلتنگ اين صفحه مجازي بودم . البته هر روز مطالب دوستان رو مي خوندم ولي وقت كافي براي نوشتن پيدا نكردم. حسابي درگير كارهاي پايان نامه ام شدم و خداييش تو اين وقتا ابوالفضل به خوبي دركم مي كنه.

هفته پيش يه تجربه جديد داشتم . قبلا هميشه بابايي اگه ما نمي تونستيم همراهيش كنيم تنهايي مي رفت پيش مامان بزرگ و بابابزرگ شازده كوچولو . اون وقت من مي موندم و ابوالفضل كه مي شد مرد خونه ام و حسابي با هم خوش مي گذرونديم.

اما دوشنبه پيش تصميم بر اين شد اين بار ابوالفضل هم بابايي رو همراهي كنه . تا من از دانشگاه بيام اونا رفته بودن.وقتي تلفني با پسرم حرف زدم خيلي مردونه گفت :"تو دير اومدي ما هم صبر نكرديم "

شب سختي بود . خونه اون شب خيلي سرد شده بود ، انگار نبود پسركم سرما رو دو چندان كرده بود. ساكت ، بدون هيچ صدايي...

تجربه سختي بود اميدوارم گل هاي خونه هامون هيچ وقت از پدر و مادرشون دور نباشن.

يه چيز جالب ديگه : شب قبل از رفتن ، ابوالفضل براي خداحافظي رفته بود پيش ستايش . اصطلاحي كه بكار برده بود براي همه جالب شده بود:"ستايش من دارم ميرم مسافرت ، خيلي دلتنگت مي شم." كلماتي كه به كار مي بره واقعا بعضي وقتا آدمو غافلگير مي كنه.

امشب تولد ساراجونه . حتما ازش مطلب و عكس ميذارم.

پس تا بعد............


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 12:28 موضوع | لینک ثابت