بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

سلام

طاعات و عبادات همگي قبول

جاي همگي خالي ديشب افطاري مهمون دانشگاه بنده بوديم. خيلي با صفا بود . ميزهاي مهمون ها توي حياط بخش تحقيقات چيده شده بود  و يه جالت معنوي خاصي توي محفل وجود داشت . همراه افتخاري من هم  ابوالفضل بود كه مورد توجه تمام دوستان ماماني و البته استادم قرار گرفت . خود ابوالفضل هم حسابي هيجان زده بود و بعد اينكه حسابي خورد و سير شد ديگه آروم قرار نداشت ، دلش مي خواست بره و به همه جا سرك بكشه . ضمن اينكه چشمش آبشار مصنوعي و چراغهاي محوطه رو گرفته بود و اگه ولش مي كردي مي خواست همون جا تني هم به آب بزنه . بعد از افطار هم توي همه جمع هايي كه عكس مي گرفتن حاضر بود و از قافله اصلا عقب نبود. آخر شب هم با بابايي رفتيم پارك ساعي تا خوشي پسرك كامل بشه.

قشنگي هاي ديشب :        

قبل اينكه بريم مامان جون به ابوالفضل گفته بود " كجا مي خواي بري " " مي خوام برم پيش دوستاي مامان " " براي چي ؟ مگه نگفتي تو فقط مهموني آقاها مي ري ؟ پس چرا داري مهموني خانوما" " آخه خوشگلم ، برا همين دوستاي مامان مي خوان منو ببين "

·  وقتي استادم اومد سر ميز تا ابوالفضل رو ديد شروع كرد باهاش احوالپرسي كردن . بعد ازش پرسيد اسمش چيه ؟ پسرك هم بدون خجالت گفت : " ابوالفضل " استاد هم در جوابش گفت " منم حسينم . فكر كنم مامانت مي خواد ديگه برات زن بگيره كه آورده ات اينجا " ابوالفضل هم  خيلي سريع گفت : " نه من فقط ستايش رو مي خوام "

 التماس دعا

ابوالفضل كنار آبنماي دانشگاه

ابوالفضل در پارك ساعي

/*]]-->


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت