ABOLFAZL
1- تو این هفته برنامه طوری پیشرفت که ابوالفضل رو خیلی نتونستم ببینم . چون کاری پیش اومد که مجبور شدم تا دیر وقت بیرون باشم. همین شد که روز پنج شنبه مامان جون تماس گرفت، دیدم پسرم در حال گریه است . علتش هم این بود که دلش تنگ شده بودy اون هم حسابی . اینقدر سختش بود که وقتی گفتم الان با قطار میام شروع کرد به داد زدن که چرا با قطار با ماشین بیا زود برسی ، تازه تو راه هم ازون مرد عنکبوتی ها که به شیشه می چسبن و آدامس و شکلات...... و خلاصه خیلی چیزای سفارش داد. وقتی هم رسیدم خونه مامان جون بدون معطلی آماده شد که بریم خونه ... واقعا معلوم بود دلش تنگ شده ......
2- دیشب خونه یکی از اقوام مهمون بودیم . از شانس ابوالفضل نوه خانواده هم اونجا بود. هم اینقدر ابوالفضل به این بچه یکساله حسودی کرد و اذیتم کرد که آخرش کفرم دراومد دعواش کردم . اما ماشاالله اینقدر مغروره که نه تنها کوتاه نیومد ، تازه اخماشو برا من کرد تو هم و تا آخر شب تا اسمشو میاوردم بهم چشم غره می رفت .. خداییش بچه های الان خیلی رو دارن............
3- امروز ناهار جاتون خالی ماکارونی، اون هم از نوع رشته ای داشتیم. ظهر که شد تا فهمید ماکارونی رشته ای داریم شروع کرد به غر زدن که :
" تو نمیدونی من رشته ای دوست ندارم ، داری اعصابم منو خرد میکنی ، بذار بابا بیاد بهش بگم حسابت رو برسه " وقتی با ناراحتی من مواجه شد قهر کرد و رفت اتاقش و گرفت خوابید . اینم از حال و احوال مرد کوچک خونه ...........
شما باشید چه می کنید؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت
هفته پيش تولد ساراجون بود. جاتون خالي خيلي خوش گذشت. اولش ابوالفضل بچه خوبي بود و و دنبال كيك و شمع نبود ولي يك ساعتي كه گذشت شروع كرد به بهونه گيري كه كيك و شمع كجاست ؟ بعد از آوردن كيك تولد هم با سارا درگير بود كه من بايد كيك رو اول فوت كنم. خلاصه يه جنجال حسابي داشتيم . طفلك سارا هم با هرچيزي ابوالفضل مي گفت كنار ميومد ولي آخرا ديگه كم كم داشت كلافه ميشد. با اينحال مراسم خودموني و قشنگي بود.

ديشب بعد از كلي گشتن و پرس و جو تونستيم " بن بن بن 1" پيدا كنيم.آخه هرجا مي رفتم فقط 2 و 3 رو داشتن. واقعا برام جالبه و خوشحال كننده . از ديشب كه بازش كرديم شازده كوچولو 18 كلمه را به خوبي مي تونه شناسايي كنه و زير عكسها قرار بده.البته موقع خوندن بدون شكل ها و تنها از روي كارت كلمات فقط كلمات ساده رو مي تونه بخونه ، مثل بابا، مامان ، پا و نان .....
ولي همين هم براي يك شب بنظرم خيلي خوبه.البته بابايي خيلي موافق اينكه از الان كارهاي آموزشي با ابوالفضل داشته باشيم، نيست، چون اعتقادش بر اين كه از همون پيش دبستاني يادگيري رو شروع كنه تا يك وقت دلزده نشه . بابايي يك دليل هم داره ، اون هم دل نسپردن پسرم به Magic English بود ( چون كارتون ها يه موضوع رو دنبال نميكنند خيلي ابوالفضل رو وادار به نشستن و ديدن نمي كنه) ولي من خلاف نظر بابايي رو دارم و دوست دارم از آمادگي ذهني ابوالفضل توي اين سن نهايت استفاده رو ببريم. اينم بگم كه بابايي ديشب از كار ابوالفضل خوشش اومد و يه جورايي با من هم نظر شد.
فعلا كه برنامه هاي زيادي براي پسرم و البته خودم ( كار روي زبان انگليسي رو با interchange 2 شروع كردم تا ان شا الله سال بعد براي آزمون زبان دكتري IELTSيا MCHE آماده باشم. )در نظر دارم .
برامون دعا كنيد.
پ.ن: خيلي دوست دارم كه بدونم بچه ها توي كشور هاي ديگه چه آموزش هايي دارند. سايت وروجك مامان آرش اطلاعات خوبي در مورد آموزش توي امارات بهم داد. اگه خواستيد حتما يه سر بزنيد. و اگه از كشورهاي ديگه اطلاعات داريد ، ممنون ميشم بهم بگيد.
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت
نمي دونم چند وقته نيومدم ولي خيلي دلتنگ اين صفحه مجازي بودم . البته هر روز مطالب دوستان رو مي خوندم ولي وقت كافي براي نوشتن پيدا نكردم. حسابي درگير كارهاي پايان نامه ام شدم و خداييش تو اين وقتا ابوالفضل به خوبي دركم مي كنه.
هفته پيش يه تجربه جديد داشتم . قبلا هميشه بابايي اگه ما نمي تونستيم همراهيش كنيم تنهايي مي رفت پيش مامان بزرگ و بابابزرگ شازده كوچولو . اون وقت من مي موندم و ابوالفضل كه مي شد مرد خونه ام و حسابي با هم خوش مي گذرونديم.
اما دوشنبه پيش تصميم بر اين شد اين بار ابوالفضل هم بابايي رو همراهي كنه . تا من از دانشگاه بيام اونا رفته بودن.وقتي تلفني با پسرم حرف زدم خيلي مردونه گفت :"تو دير اومدي ما هم صبر نكرديم "
شب سختي بود . خونه اون شب خيلي سرد شده بود ، انگار نبود پسركم سرما رو دو چندان كرده بود. ساكت ، بدون هيچ صدايي...
تجربه سختي بود اميدوارم گل هاي خونه هامون هيچ وقت از پدر و مادرشون دور نباشن.
يه چيز جالب ديگه : شب قبل از رفتن ، ابوالفضل براي خداحافظي رفته بود پيش ستايش . اصطلاحي كه بكار برده بود براي همه جالب شده بود:"ستايش من دارم ميرم مسافرت ، خيلي دلتنگت مي شم." كلماتي كه به كار مي بره واقعا بعضي وقتا آدمو غافلگير مي كنه.
امشب تولد ساراجونه . حتما ازش مطلب و عكس ميذارم.
پس تا بعد............
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 12:28 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

دنیای سبز من دنیای کودکی است که همه امید ها و آرزوهایم به او تعلق دارد.
ابوالفضل سلیمانی
متولد 13 بهمن 1384
( 3 محرم 1427)
1فوریه 2006
ساعت 13:00
فهرست اصلی
دوستان
بردیا شیطونک مامان مرجان و بابا افشین
کتاب کودک
پرواز به سوی موفقیت
امیرعلی جون مامان
سارا زیباترین دختر دنیا
ساده ولی شبیه آسمان
عروسک مامانی
هلیا شکوهی نیا
وروجک مامان آرش
ایلیا
بریم بازی
برای ایلیا
من و شوهرم
چهار بهار و یک پائیز
وبلاگ سارا خانم گل
شعر....دنیای سبز من
دو قلوهای من
از کورش صغیر تا کورش کبیر
روستای حیرت
مسافر کویر
چند قدم نزدیکتر به خدا
ستاره جون
آندیا عشق مامانش
عضو شو بازی کن
ردپای من
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY