13 مرداد به مناسبت نيمه شعبان كلاس ما تعطيل شد. ما هم بابايي تصميم
گرفتيم به پدر و مادر همسر گرامي سر بزنيم. صبح بابا رفت سركار و قرار شد تا برگشتنش من همه كارها رو انجام بدم تا عصر راه بيفتيم . ساعت 3 بود كه بابايي اومد و من داشتم در ساك رو مي بستم كه يه دفعه ابوالفضل شروع كرد به ناله كردن كه ذلم درد مي كنه بعد هم دردش به حدي شد كه جيغ مي زد كه" بابايي مردم ، بابايي مردم"
ديگه نفهميديم چي شد . اول برديمش درمانگاه و بعد هم بيمارستان بهارلو . در همين حين هم مدام دلش درد مي گرفت و آروم ميشد و بچه ام از شدت درد مثل مار به خودش ميپچيد.
توي بيمارستان ازش آزمايش گرفتن و گفتن چيزي نيست ، اما با توجه به اينكه من زياد به پزشكاي عمومي اعتماد ندارم . از اون جا بردمش پيش متخصص خودش كه تازه اومده بود مطب .
وقتي وضع ابوالفضل رو ديد ازم پرسيد پزشك اورژانس اين جيغ زدنا رو ديد . گفتم " بله "
پرسيد " براش چيكار كرد ؟" تا گفتم " هيچي " قيافه اش تو هم رفت . بعد هم حسابي پسرك رو معاينه كرد و بهمون گفت ببريمش بيمارستان تخصصي كودكان شهيد فهميده تا دوباره ازش آزمايش بگيرن.
خلاصه ساعت 8 شب با كلي گير افتادن توي ترافيك رسيديم بيمارستان . مامان جون بنده خدا هم دلش طاقت نياورده بود و با آژانس اومده بود بيمارستان.
تو بخش اورژانس بيمارستان يه خانم دكتر متخصص اطفال پسر كوچولوي منو معاينه كرد و دستور بستري شدن و آزمايش رو داد. جالب اينجا بود كه اينبار جواب آزمايش عفونت خون رو نشون داد.
بهر حال ابوالفضل بستري شد ، كلي سرم و آمپول بهش زدن و گفتن تا ساعت 1:30 صبح بايد صبر كنيم اگه بالا نياورد مي تونه بعد از اتمام سرمش بره خونه.
خدا رو شكر بعد از تموم شدن سرم عزيز ماماني حالش خيلي بهتر شد و برگشتيم خونه و صبح روز بعد هم مسافرتمون در كمال آرامش و صحت پسرك انجام شد.
نكته هاي جالب اين اتفاق:
· با اينكه پسرك از درد داشت فرياد مي زد مدام مي گفت منو ببريد پيش دكتر پشنگ (پزشك خودش) . با كلي زحمت تونستيم متقاعدش كنيم كه الان ظهره و دكترش هنوز نيومده.
· توي بيمارستان كودكان خانم پرستار مهربوني بود كه عليرغم شلوغي بخش ، با صبر و حوصله زياد همه اطلاعات لازم براي نحوه نگهداري از كودك در زمان بستري و مراقبت بعد از ترخيص توضيح ميداد. بعد هم بقدري با محبت با بچه صحبت مي كرد كه خيلي زود اونها رو براي زدن سرم راضي مي كرد. اينقدر اينكار رو با حوصله انجام ميداد كه ابوالفضل اصلا گريه نكرد و اصلا متوجه نشد كي سرم به دستش وصل شد.
واقعا بايد از اين پرستارهاي نمونه تشكر و قدرداني كرد.
2- تا جمعه مسافرت بوديم . وقتي هم برگشتيم روز چهارشنبه زن عمو و بچه هاش و عمه و پسرعمه ابوالفضل اومدن خونمون . پسركم تو اين چند روز حسابي با بچه ها شيطنت كردن . كلي دعوا كردن ، اسباب بازي شكوندن و .......
ديروز وقتي رفتن ابوالفضل گفت " آخيش ، رفتن ، ماماني ديگه دوچرخه ام رو به هيشكي نميدم . " آخه توي اين دو سه روز اينقدر سر دوچرخه درگير بودن و ما گفتيم نوبتي ، نوبتي كه حسابي لج ابوالفضل در اومده بود.
خوب وقتي سه تا وروجك اونم از جنس پسر هم سن و سال ، بهم برسن خودتون تصور كنيد چه اوضاعي ميشه!!!
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت
1/چند روز پیش داشتم سمینارم رو آماده می کردم که ابوالفضل از خواب بلند شد و گفت:" آب میوه و کیک میخوام "
منم گفتم " چشم . الان میارم "
اما دوباره سرم به کارم گرم شد و یادم رفت . نمی دونم چند دقیقه گذشت که یکدفعه ابوالفضل داد زد: " مامان ! کیکه نپخت "
تازه یادم اومد که طفلک منتظر آب میوه و کیک مونده. چیزی که خواسته بود براش آوردم اما شب هر وقت یاد متلکش می افتادم ناخودآگاه خنده ام می گرفت.
2/دیشب هم جای شما عروسی یکی از همکلاسی هام بود. صبح به شازده گفتم :" با من میای عروسی "
خیلی جدی گفت :" نه من عروسی خانما نمیام . با بابا فقط میرم عروسی مردا."
3/ چند روز پیش بحث سر ستایش بود که خاله به ابوالفضل گفت : " بابات ستایش رو دوست نداره ابوالفضل . پس باهاش بازی نکن . بزرگم شدی ستایش رو بهت نمی دم . "
یکدفعه قیافه اش رو مردونه کرد و گفت :" بابام که نباید ستایش رو دوست داشته باشه ، من باید دوست داشته باشم . منم ستایش دوست دارم "
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت
سلام
عید مبعث بر همگی شما عزیزان مبارک
با تابستان و گرما چه می کنید؟ امیدوارم خیلی سخت نگذشته باشه ؟ هم برای شما و هم برای کوچولوهای قشنگتون.
خیلی دلمون براتون تنگ شده بود . بالاخره امتحانات تموم شد و بلافاصله بعد از اون برنامه یه سفر چند روزه از طرف محل کار بابایی برای شمال جور شد که ما هم بلافاصله راهی شدیم. جای شما خالی بود ، خیلی خالی ...
دریای آبی خزر آروم آروم از ابوالفضل و ما به زیبایی پذیرایی کرد . هوا هم خیلی خوب بود و همه چیز برای یه اقامت چند روزه محیا . اما به طور اتفاقی و غیر قابل باوری موندن ما تو شمال تنها به دو شب ختم شد و ما راهی مشهد الرضا......
آخرین باری که من و ابوالفضل و بابایی رفتیم مشهد دقیقا یکسالگی شازده بود و بعد از اون هرچه کردیم مسافرت به مشهد جور نشد و البته بهتر بگم امام رضا طلب نکرد...
اما اینبار عجیب طلبید و ما رو برد پیش خودش ... چطور؟
تقریبا رسیده بودیم که تابلوهای راهنما مسیر ساری – مشهد رو نشون میدادن . از همون موقع انگار آشوب تو دل من و بابایی به پا شد . یکدفعه بابایی گفت : " بریم مشهد " اون موقع من خیلی جدی نگرفتم . اما روز بعد قضیه برامون جدی شد و بسم الله گفتیم و افتادیم تو جاده و اینجوری بود که ساعت 11 شب هر سه تامون روبروی ضریح امام رضا نشسته بودیم .
شب اول و دوم باورم نمی شد که دارم گنبد طلای آقا رو می بینم . خیلی با صفا بود. برخلاف سری پیش که ابوالفضل کوچیک بود و من از زیارت چیزی نفهمیدم ، اینبار هر سه ، حسابی زیارت کردیم و برای همه دعا کردیم .
در کنارش پسرک رو هم بردیم شاندیز و چند جای دیگه تا حسابی لذت ببره .
از جالبی های سفر این بود که آقا پسر هر وقت می نشست تو ماشین می خوابید ؛ اون هم نه یک ساعت و دو ساعت بلکه از مبدا تا مقصد. خودش می گفت :" مامان نمی دونم چرا هر وقت می شینم تو ماشین چشام پر خواب میشه "
البته در تمام مدت سفر و هر جا که بودیم ابوالفضل یه هم سن و سال برای بازی داشت ؛ برا همین حسابی تونست با هم قدای خودش بازی کنه و کیف کنه ...
امیدوارم خیلی زود دوباره به دیدارش نائل بشیم... ان شاالله قسمت همتون زیارت امام هشتم...
پی نوشت : نمی دونم چرا نه glitter ها و نه عکس ها تو وب نشون داده نمیشه .... کسی می تونه کمکم کنه ؟
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

دنیای سبز من دنیای کودکی است که همه امید ها و آرزوهایم به او تعلق دارد.
ابوالفضل سلیمانی
متولد 13 بهمن 1384
( 3 محرم 1427)
1فوریه 2006
ساعت 13:00
فهرست اصلی
دوستان
بردیا شیطونک مامان مرجان و بابا افشین
کتاب کودک
پرواز به سوی موفقیت
امیرعلی جون مامان
سارا زیباترین دختر دنیا
ساده ولی شبیه آسمان
عروسک مامانی
هلیا شکوهی نیا
وروجک مامان آرش
ایلیا
بریم بازی
برای ایلیا
من و شوهرم
چهار بهار و یک پائیز
وبلاگ سارا خانم گل
شعر....دنیای سبز من
دو قلوهای من
از کورش صغیر تا کورش کبیر
روستای حیرت
مسافر کویر
چند قدم نزدیکتر به خدا
ستاره جون
آندیا عشق مامانش
عضو شو بازی کن
ردپای من
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY