سلام به همه گلهای باغ زندگی و باغبانان مهربونشون .
1- هفته پیش متاسفانه سرماخوردگی، من و ابوالفضل و بعد هم بابایی رو از پا انداخت و کل هفته تو رختخواب خوابیده بودیم . البته خدا رو شکر بیمارب ابوالفضل از من و باباش خفیف تر بود و با شربت و قرص بر طرف شد ولی والدین محترم مجبور شدن خودشون رو به امپول بسپرند. ولی حالا خدا رو شکر همه چیز رو به راهه.
2- روز جمعه همراه پسرک و همسر گرامی رفتیم نمایشگاه تا کتاب بخریم . (من همیشه عاشق نمایشگاه کتاب و کتاب خوندن هستم.) اول از همه رفتیم سالن کودکان ( البته مجبور بودیم چون سالن مربوط به کتاب های من هم طبقه دوم همین سالن بود) . تا وارد شدیم اولین غرفه کتاب داستان هایی در سایز بزرگ داشت که واقعا چشمگیر بود . از قضا اولین کتاب هم که به چشم ابوالفضل خورد کتاب بزبز قندی بود. حالا تصور کنید که همون جا بست وایسه و بگه " الا و بلا همین کتاب " . خلاصه غیر از اون کتاب با توجه به علاقه اش به گرگ و شیر ، هر چی کتاب در این رابطه بود خرید.وقتی هم خرید آقا تموم شد مدام می گفت :" بریم دیگه چقدر می خوای کتاب بخری" در حالیکه من اصلا کتاب نخریده بودم .
بهر حال بابا لطف کرد یه جا پیدا کردن و با پسرک نشستن و من هم رفتم دنبال کتاب های خودم . وقتی برگشتم دیدم بابایی همه کتاب ها رو مجبور شدن همون جا بخونن.
موقع برگشتن ابوالفضل حسابی گشنه بود . برا همین تو راه هر جا چشمش به رستوران یا پیتزا فروشی می خورد فورا می گفت : " بابا عجب بوی کبابی میادا ، بابا عجب بوی پیتزایی میادا" خلاصه اون روز ما مجبور شدیم مهمون پیتزافروشی بشیم .
3- شنبه بابا می خواست با ابوالفضل بره آرایشگاه . یکدفعه پسرک پاشو کرد تو یه کفش که می خوام کچل کنم .بابا باید با ماشین موهام از ته بزنه.
البته بابایی هم از خدا خواسته اینکار رو انجام داد. ( چون از قبل تصمیم داشت برای تابستون موهای ابوالفضل رو از ته بزنه )
حالا شازده به هر کسی که ازش می پرسه چرا موهاتو رو کچل کردی ، میگه " می خواستم مثل خبردارا بشم " که البته منظورش سربازاست.
تا بعد به امید دیدار.
پی نوشت : متاسفانه نمی دونم چرا هر افکت و عکس می ذارم مشکل داره و نمایش داده نمیشه . لطفا کمکم کنید تا این موضوع رو حل کنم.
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت
سلام ![]()
حال و احوال دوستان خوبه ما چطوره ؟
متاسفانه مثل اینکه مریضی سراغ من و پسرک اومده چون هر دو سرماخوردیم
و حالمون خوب نیست . با اینحال به خاطر گلم نشستم پشت میز .......
اما گزارش کارای پسرک توی هفته جدید:
1- چند شب پیش ابوالفضل و باباش داشتن با هم بازی می کردن ...... اونم چه بازی ای به قول خودشون کشتی می گرفتن که یکدفعه ابوالفضل بی هوا زد تو صورت باباش و بابایی هم بدون اینکه بخواد از ناراحتی زد رو پای ابوالفضل .....
نمی دونید شازده چی کرد ؟ تموم خونه رو گذاشت رو سرش که الا و بلا بابا منو زد
. حال طفلک بابا هرچی عذر خواهی می کنه هیچ فایده ای نداره و آقا پسر قهر کردن و رفتن خونه مامان جون برای شکایت .......
خلاصه حسابی سر این موضوع شلوغ بازاری درست کرد که بیا و ببین و در نهایت شب هم موندن پیش مامان جونشون .
امان از بچه های امروزی..![]()
2- روز پنجشنبه چون باید ساعت 5:30 صبح از خونه برم بیرون به ابوالفضل گفتم شب پیش مامان جون بخوابه .. یکدفعه عصباتی شد و گفت :" من به تو گفتم یکی برو باید بری دانشگاه ، حالا می خوای دو تا دو تا بری دانشگاه "
3- تو زمان بندی پسر من ، زمان گذشته و آینده برابر ست با پس فردا ...... " یادته پس فردا من رفتم خانه اسبا ب بازی ها......." البته منظورش دیروز یا چند روز قبل.....
پی نوشت : امیدوارم مریضی مون خیلی سخت نشه
.....
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت








سلام ![]()
حالتون چطوره ؟ گلهای باغ زندگیتون خوب و خوش هستند ان شا الله ؟
امیدوارم همیشه لبخند بر لبانتون جاری باشه .
1- پروسه خانه اسباب بازی های ابوالفضل ما این هفته به خاطر لجبازی پسرک ناکام موند. از یکماه قبل از عید تا هفته پیش به شدت دور و بر ابوالفضل شلوغ بود . اما شنبه یکدفعه خونه از مهمون خالی شد و از بخت من مادرجون و خاله جون هم همون موقع رفتن مشهد . در نتیجه اینکه عزیز مامان حسابی تنها شد و به همین دلیل زد به در لجبازی که تا مامان جون نیاد من خونه اسباب بازی ها نمیرم .البته یکروز هم که رفت اینقدر گریه کرد که مجبور شدم برش گردونم . البته منم بهش فشار نیاوردم و گذاشتم این هفته توی خونه باشه تا یکم حالو هواش عوض بشه و خودش بخواد که بره .( در کل دوست ندارم فعلا به هیچ کاری مجبورش کنم.)
2- جدیدا هر وقت می خواد کاری براش انجام بدم و من امتناع می کنم ، اول میگه " جون من " بعد از چند بار تکرار وقتی می بینه اثر نداره می گه :" مامان اگه این کار رو نکنی اعصابم خورد میشه ها"
3- نمی دونم چرا ابوالفضل وقتی به ستایش میرسه همش دوست داره پاهاش رو تو دست بگیره و فشار بده .......
البته اینکار رو از روی حسادت نمیکنه ، فکر می کنم احساس میکنه که یه عروسک کنارشه ...
همیشه میگه مامان دیدی پاهاش چقدر کوچیک .......
4- چند وقتیه یه جدول رفتاری برای ابوالفضل درست کردم که توش رفتارهای مورد نظرمون رو می نویسم و هر شب با توجه به رفتار اون روز ابوالفضل ، smiley براش می چسبونم . مثلا اگه سلام کردن توی طول روز یادش نره یه آدمک با لبخند می زنم . اگه خودم رو ناراحت کرده باشه یه آدمک عصبانی ...... ![]()
این جدول تا حدود زیادی خیلی بهم کمک کرده تا بعضی رفتارها رو توی ابوالفضل کنترل کنم ...
از طرفی یه جدول مسواک هم داره که برای یکماه طراحی شده و هر شب که مسواک کنه یه خونه رنگ میشه ...
خوشبختانه حالا بدون توجه به اینکه من این خونه ها رو رنگ می کنم یا نه هر شب مسواک میزنه و من از این بابت خوشحالم ......
5- فقط در آخر می خوام ازتون کمک بگیرم ....
هنوز نتونستم بهانه گیری های پسرم رو به خوبی کنترل کنم و گاهی این بهانه گیری ها و لجبازی ها حسابی کلافه ام می کنه
، اگه راه حلی دارید خیلی دوست دارم اون رو به من هم بگید ... و اگه سایت های خوب تربیتی برای بچه ها می شناسید بهم معرفی کنید ، حتی اگه سایت های انگلیسی زبان باشه .......
تا بعد..........
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

دنیای سبز من دنیای کودکی است که همه امید ها و آرزوهایم به او تعلق دارد.
ابوالفضل سلیمانی
متولد 13 بهمن 1384
( 3 محرم 1427)
1فوریه 2006
ساعت 13:00
فهرست اصلی
دوستان
بردیا شیطونک مامان مرجان و بابا افشین
کتاب کودک
پرواز به سوی موفقیت
امیرعلی جون مامان
سارا زیباترین دختر دنیا
ساده ولی شبیه آسمان
عروسک مامانی
هلیا شکوهی نیا
وروجک مامان آرش
ایلیا
بریم بازی
برای ایلیا
من و شوهرم
چهار بهار و یک پائیز
وبلاگ سارا خانم گل
شعر....دنیای سبز من
دو قلوهای من
از کورش صغیر تا کورش کبیر
روستای حیرت
مسافر کویر
چند قدم نزدیکتر به خدا
ستاره جون
آندیا عشق مامانش
عضو شو بازی کن
ردپای من
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY