سلام به همه دوستان
عید همگی مبارک
امیدوارم توی این تعطیلات کنار کوچولوها ایام خوبی داشته باشید.
سر ما هم حسابی توی این مدت شلوغ بود . تعطیلات هفته
پیش عمو و خانواده اش و باباجون و مادرجون پدری مهمون ما بودند. البته باباجون
و مادرجون
تا این هفته هم خونه ما بودند. این تعطیلات هم عمه و خانواده شون اینجا بودند.
حسابی سرمون شلوغ بود. این رو هم بگم پسرک ما حسابی اعصاب همه رو توی این مدت با شلوغ کاری و ناسازگاریش با دختر عموش بهم ریخت.
فقط جیغ و داد بود و دعوا بین ابوالفضل و هستی.
خلاصه سرمون خیلی شلوغ بود. منم حسابی خسته شدم. حالا موندم با درسای عقب افتاده چه کنم؟
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 15:17 موضوع | لینک ثابت
/* /*]]>*/








سلام 
اول از همه عیدتان مبارک.

امیدوارم اگه مثل ما عاشق زیارت خونه یار هستید حتما به لطف خدا نصیبتون بشه.
هفته پیش حسابی گرفتار بودم. نبود مامان جون ابوالفضل حسابی کار و بارم رو به
هم ریخته بود. شنبه یش وسط کلاسا بهم خبر دادند که ابوالفضل گوشش درد می کنه و
حسابی بی تابه. مجبور شدم کلاس رو ول کنم و زیر بارون بیام خونه تا ببرمش دکتر
.چون گوشش عفونت داشت دکتر براش آمپول نوشت. نمی دونید وقتی آمپول
رو براش زدن چیکار کرد . تا رسیدیم خونه عالم و آدم از آمپول زدن ابوالفضل خبردار
شدند. به همه اعتراض می کرد که چرا منو خانمو آمپول زد
برید دعواش
کنید.صبح هم که از خواب بیدار شد تا دم ظهر دستش رو روی جای امپول گذاشته بود و می
لنگید وکلی ناز که جاش درد می کنه . تو باید کارامو بکنی .
خداییش کی ما این از اداها بلد بودیم. شما بگید؟
الحمدالله مامان و باباجون سه شنبه
اومدن و یه کم تونستم خستگی در کنم ولی خوب یک عالمه درس نخونده برام مونده
و چیزی
تا امتحان ها نمونده .
روز جمعه با بابایی و ابوالفضل ، خاله ، عمویی ( شوهر خاله ) و پسر عمه رفتیم
خرید لباس
. شازده هزار ماشاالله تا می تونست برا خودش لباس انتخاب می کرد. از طرح
مرد عنکبوتی تا نینجا ها . تازه مرد عنکبوتی سایزش نبود و اصرار که همین رو می
خوام . با هزار زحمت راضیش کردیم تا یه طرح سربازان کوچک رو انتخاب کنه . البته تو
حین خرید یه آبسرد کن چشمش رو گرفته بود ، برا همین مدام به بهانه تشنگی
خودش و من و
بابایی و بقیه لیوان رو می گرفت می برد آب می کرد و برا ما می آورد. وقتی اومدیم
بیرون فکر کنم دیگه آبی تو آبسرد کن نمونده بود.
پسرکم یه خورده سرما هم خورده برا همین از دیروز بهونه گیر شده . امیدوارم زود خوب بشه و حالش بدتر نشه.
پی نوشت :
ابوالفضل عادت داره کلمه لقمه رو لمقه تلفظ کنه. دو شب پیش بابایی و پسر عمه مدام بهش گفتن بگو لقمه . اما ابوالفضل نتونست آخر سر هم کلافه شد و گفت:" من نمی تونم بگم لقمه می خوام بگم لمقه "
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت
قربون این پسر برم که اینقدر زود بزرگ شد. 
دیروز دایی جون توی مغازه بود
و برای ناهار نمی تونست بیاد خونمون . برا همین تصمیم گرفتم غذا رو بدم بابایی ببره براش اما یکدفعه پسرکم اومد جلو و از من خواست غذا رو اون ببره
( فاصله مغازه تا خونه خیلی نزدیکه یه وقت نگید چه بی احتیاطیه این مامانی ابوالفضل . کاملا میشه از پنجره مغازه رو دید.)
غذا رو توی ظرف گذاشتم و بعد تو مشمع درش رو هم گره زدم که یه وقت نریزه. نمی دونید گل مامانی با چه زوری
این ظرف رو از پله ها برد پایین تا در مغازه د ایی جون. بعد هم بشمار سه اومد بالا که منم گشنه ام غذا می خوام.
الهی قربونت برم مامانی
.
خدای من همه این بچه ها رو به تو می سپارم.خودت نگهدارشون باش...آمین
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 12:36 موضوع | لینک ثابت







سلام به همه دوستان
ببخشید که دیر آپ می کنم. ( زیادی سرم شلوغ شده) . این هفته مامان جون
و باباجون
برای دیدن دایی رفتن مسافرت در نتیجه مجبور شدم از دانشگاه راست بیام خونه و این هفته سر کار نرم البته یک نفر رو معرفی کردم تا جانشین من بشه ولی مورد پسند واقع نشد.
بهر حال ابوالفضل این هفته مهمون خاله جون بودن.
ولی انگار نبود مامان جون بدجوری پسرکم رو ناراحت کرده چون
1: هر وقت با مامان جون تلفنی حرف میزنه
میگه : چرا "منو جا گذاشتی ؟"
2. دو شب پیش وقتی می خواست بخوابه گفت :" صبح منو نبری خونه خاله ها . اگه صبح بری اداره من تو رو می کشم. "
3.چند بار هم وقتی ناراحت شده یا حوصله اش سر رفته تهدید می کرد : اگه مامان جون بیاد من میرم خونش ، دیگه اینجا نمیام.
* دیشب وقتی داشتیم می خوابیدیم گل پسر که خوابش نمی یومد عصبانی شدن
و گفتن :" ای بابا چه بدبختیه ها شما هم که هر وقت میاد خونه منم میارید میگید وقت خوابه بریم تو رختخواب " حالا نمی دونستیم به عصبانیتش بخندیم یا به اصطلاحات جدیدی که به کار می برد
.
*وقتی هم می خواد بره خونه خاله تا بازی کنه می گه با من خداحافظی نکن من که جایی نمی خوام برم.
یه لحظه احساس کردم باید این جمله رو بنویسم : همه رو دعا کنید من و پسرکم رو هم توی این دعاها به یاد بیارید
.
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

دنیای سبز من دنیای کودکی است که همه امید ها و آرزوهایم به او تعلق دارد.
ابوالفضل سلیمانی
متولد 13 بهمن 1384
( 3 محرم 1427)
1فوریه 2006
ساعت 13:00
فهرست اصلی
دوستان
بردیا شیطونک مامان مرجان و بابا افشین
کتاب کودک
پرواز به سوی موفقیت
امیرعلی جون مامان
سارا زیباترین دختر دنیا
ساده ولی شبیه آسمان
عروسک مامانی
هلیا شکوهی نیا
وروجک مامان آرش
ایلیا
بریم بازی
برای ایلیا
من و شوهرم
چهار بهار و یک پائیز
وبلاگ سارا خانم گل
شعر....دنیای سبز من
دو قلوهای من
از کورش صغیر تا کورش کبیر
روستای حیرت
مسافر کویر
چند قدم نزدیکتر به خدا
ستاره جون
آندیا عشق مامانش
عضو شو بازی کن
ردپای من
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY