تبليغاتX
 Daisypath Anniversary tickers Lilypie Fourth Birthday tickers دنیای سبز پسرم

دلتنگی

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws




1-اگه بگم این روزا حسابی دلم برا ابوالفضل تنگ شده
smileysحتما بهم می خندید ولی واقعا همینطوره. اینقدر که سرم شلوغ شده دیگه درست و حسابی نمی بینمش .
بخصوص این هفته که به خاطر سمینار اصلا وقت نکردم نه با اون نه با باباییش دو کلمه حرف بزنم.
ولی خدا رو شکر انگار یه جورایی پسرکم مامانی رو درک می کنه . آخه تا می بینه دارم درس می خونم
smileysخودش یه جوری با بابایی یا اسباب بازی و سی دی سرگرم می کنه . وقتی می رم پیشش بهم میگه "مامان مشقاتو نوشتی "
"هنوز نه "
" برو مشقاتو بنویس دیگه . منم دارم مشقامو می نویسم که فردا ببرم مدرسه بدم خانم معلم.
smileys"

2- اما آخرین اخبار
* روز جمعه ابوالفضل و بابایی برای کمک به باباجون
smileysخودشون رو حسابی توی گچ و خاک خوابوندن . قیافه ابوالفضل سفید شده با گچ خیلی جالب بود.
*بابایی یه گوشی جدید
smileysبعد از دزدیده شدن گوشی قبلی خریدن . نتیجه اینکه پسرکم کلی ا جلوی دوربین گوشی بابایی کلی ژست گرفتن تا ازشون عکس گرفته بشهsmileys."حالا دیگه گوشی مامانی و قبول ندارن "
*دیشب اولین شب بعد از مدتها بود ابوالفضل بدون هیچ گریه و زاری رفت توی رختخواب و خوابید
Emoticons.
* سیسمونی نی نی خاله
smileys هم چیده شد.
و
.
.
امروز که داشتم میومدم دفتر توی خیابون اونم روی خط عابر پیاده یه موتوری
Emoticonsکه داشت خلاف میومد زدن به بنده. خدا رو شکر چیزی نشد ولی اعصابم خرد شدsmileys چون با نهایت پر رویی به خاطر کاری که کرده از آدم طلبکاره.

تا بعد
smileys.




 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 8:33 موضوع | لینک ثابت


مهمان عزیز

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws


از روز چهارشنبه ابوالفضل مهمان داشتن. عمه و پسر عمه جون smileysاینجا بودن.
تو این چند روز پسرک از سر و کول پسر عمه اینقدر بالا رفت که بنده خدا عاصی شد.
دیروز هم با مامان جونش یه سر به مهدکودک نزدیک خونه زدن تا اوضاع و احوال رو بسنجن که گل مامانی پیله می کنن که باید همین الان اسم منو بنویسی smileys. مامان جون هم بهش می گن باید مامان از سر کار پول Emoticonsبیاره بعد بیام اسمت رو بنویسیم . که ابوالفضل می گه نه ! smileysمامان سرکار نره ، منم مهد کودک نمی رم.
 و بعد اینکه مدتی یه شبا ابوالفضل خیلی بد می خوابهEmoticons. اصلاً تا اسم خواب میاد جیغ و دادش میره هوا.مامان جون عقیده داره ببریمش دکتر smileys. نمی دونم باید چیکار کرد.


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


فرمانده کوچولو

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws




1- دو شب پیش خاله جون ابوالفضل تصمیم داشت برای شام سفارش پیتزاEmoticons بده. چون موقع سفارش پسرک ما در جریان این موضوع قرار داشتن خاله موقع شام یه نصفه پیتزاEmoticons به دایی جون داده بود تا برای ابوالفضل بیاره.
اما همین که پیتزا به دست شازده کوچولو رسید سریع گفت :" پس نوشابه اش کو
Emoticons؟"
دایی هم فقط گفت شرمنده دایی جون !
اما دیروز صبح وقتی خاله ابوالفضل رو می بینه بهش می گه " ابوالفضل به خاله نمی گی دستت درد نکنه ، برات پیتزا فرستادم . "
ابوالفضل هم بدون معطلی می گه :"
smileysبرا چی بگم ، نوشابه که نداشت "
2- دیروز باباجون داشتن می رفتن مغازه که خرید کنن . ابوالفضل توی حیاط
روی صندلیEmoticons نشسته بوده. به باباجون می گه :" باباجون ! کجا می ری؟ "
" می رم مغازه خرید کنم "
" پس حالا که می ری یه شیر کاکائو
Emoticons هم برا من بگیر"
وقتی بابا جون بر می گردن و شیر رو بهش می دن ، دوباره می پرسه :" باباجون کجا می ری "
" می رم خونه
"
" پس می ری خونه اون کیک
Emoticonsمنم از مامان جون بگیر از پله بیار پایین ، بده من با شیر بخورم " و تا زمانی باباجون همه اینکار را رو انجام داده ابوالفضل اصلا از جاش تکون نخورده و دریغ از ذره ای جابه جا شدن.
 به قول پدر عزیزم " سی سال ما فرمان دادیم
smileys، حالا دیگری به ما فرمان می دهsmileys "
اینم رسم روزگاره دیگه .
 


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 ساعت 8:14 موضوع | لینک ثابت


نشد!

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws




سلام به همه دوستان خوب
متاسفانه یا خوشبختانه نمی دونم با استعفا مامانی ابوالفضل موافقت نشدsmileys. این هم از مزایای خیلی خالصانه و مخلصانه کارکردن مامانی ابوالفضلsmileys !!!
حالا چه باید کرد نمی دونم smileys.
پسرک هم یه جورایی داره عادت می کنه و البته تحمل .
حتما یه راه حلی پیدا می کنم ان شا الله.smileys


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت


کار تعطیل

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws



سلام
نمی دونم اینی که می خوام بگم خوبه یا بد
smileys ولی به اطلاع مامان های مهربون می رسونم که به علت بالا رفتن حجم درس ها  smileysو وضعیت جدیدی که پیش اومده تصمیم گرفته شد کار رو کنار بذارم smileysچون اینطوری من بیشتر روز رو در مسیر رفت و آمد smileysاز منزل به دانشگاه smileys و از دانشگاه به محل کار smileys هستم اون هم پنج روز در هفته و بنابراین وقتی به خونه می رسم دیگه توانی برای درس خوندن smileysنیست .
تازه اونطوری که باید هم نمی تونم به ابولفضل توجه کنم و البته به همسر گرامی .
به خاطر همین مسائل ابوالفضل هم حسابی بهانه می کنه
smileys و خیلی وقتا می گه سر کار نرو.روز شنبه  من زودتر بلند شدم تا وسایل پذیرایی مهمونی رو حاضر کنم که دیدم در واشد و ابوالفضل داره گریه کنان میره بیرون تا رسیدم و صداش کردم با چشم گریونsmileys گفت تو رفته بودی اداره ؟ من بلند شدم تو نبودی خرسی گفت مامانت رفته اداره و تو تنها موندیsmileys !!همین الان هم پسرک زنگ زد و داشت گریه می کرد که چرا رفتی سرکار ؟
بهر حال خواستم بگم اگه دیر به دیر اومد بدونید به خاطر چیه ؟

پی نوشت :
الهی توکلم به توست آنچه خیر و صلاح من و رضای تو در آن است برای ما رقم بزن
smileys.



 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت


نی نی های دوستان!


 
www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
سلامsmileys
امیدوارم این چند روز تعطیلی smileysخوش گذشته باشه.
 جای همه خالی روز جمعه مامانی ابوالفضل به یه دوره دوستانه smileys           ( دوستان دوران دانشگاه و دانشجویی smileysکه حالا هر کدام موفقیت های زیادی توی زندگی شخصی و حرفه ای کسب کردن ) دعوت بود که به خاطر این که مسیر طولانی بود و باید با اتوبوس Emoticons و مترو می رفتیم ، ابوالفضل رو با خودم نبردم . البته دلیل دوم این بود که علت این مهمانی نوزاد تازه به دنیا اومده میزبانsmileys
( ثنا ) بود که به خاطر رعایت حالش و با وجود یه پسر کوچولوی شیطون دیگه ( امیر علی ) صلاح ندیدم ابوالفضل رو ببرم
Emoticons

جا شما خالی خیلی خوش گذشت. برای ثنا خانم هم یه عروسک خوشگلsmileys کادو بردیم تا یادگار بمون.

 



دیروز هم کلی مهمون داشتیم که لطف کرده بودن یه عروسک ناز smileys برای ابوالفضل اورده بودن که همون لحظه جیگر مامان به عشق هوتن قصه های سیا ساکتی اسمش رو گذاشت هوتی.( جالب اینکه روی لباس و کلاه عروسک هم حرف H نوشته شده .)

اما داستان شیرین زبونی این چند روز :
روز پنجشنبه ابوالفضل خان که حسابی شیطنت کرده بودند مورد مواخذهsmileys باباجونsmileys
عصر که ما برگشتیم خونه هنوز عرق ها خشک نشده چقلی کردن از باباجون شروع شد اون هم به این کلام :
" مامان امروز باباجون فندک آورد می خواست روشن کنه خدای ناکرده منو بسوزونه "
حالا خندهsmileys ما رو از شنیدن خدای ناکرده ابوالفضل و این همه جون دوستیش تصور کنید.

پی نوشت : الهی همه این شیرین زبون های زندگی مامان و باباها رو در پناه خودت نگه دارsmileys.......
قرار گرفتن.


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting