نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت
. همین موقع جوابی می شنوه که به قول خودش تو عمرش تصور نمی کرده چنین حرفی بهش گفته بشه . شازده کوچولوی ما امر کردن که :" باباجون شما برو ماشینو از تو پارکینگ بیار بیرون ، بذار جلو درخونه ، بعد منو صدا کن تا بیام سوار بشم
!!!"
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت
دیروز خیلی سرم شلوغ بود . از صبح که اومدم اداره گوشی تلفن توی دستم بود و یکریز تماس می گرفتم و تماس جواب می دادم
. برای همین وقت نشد پست بذارم
. اما امروز اومدم تا از شاهکارهای پسر کوچولوی خودم بنویسم
که شب تعطیل نیمه شعبان تا ساعت شش صبح ما رو بیدار نگهداشت اون هم به این خاطر که آقا ابوالفضل همراه مامان جون به جشن مولودی رفته بودن و تا دلشون خواسته پرخوری کرده بود
، نتیجه هم که معلومه بیدار نگه داشتن من و بابا به خاطر دل درد
.
فقط خدا رو شکر می کردم که صبح نمی خواستم بیام سرکار و همراه شازده کوچولو تا ساعت یازده خوابیدیم.
تازه جالب اینجا بود که دایی جون و دوستان آخر شب بعد از گشت و گذار شبانه خودشون رو به صرف چای و قلیان توی فضای سبز مقابل ساختمون دعوت کرده بودن که آقا ابوالفضل ما هم برای اینکه خونه نریم و به بازی ادامه بده به بابایی می گفت : تو نمی خوای قلیون بکشی
، چایی بخوری . و بابایی که می گفت نه ، با قیافه خاص خودش هی تکرار می کرد چرا می خوای و اینجوری تا ساعت 2 نیمه شب مشغول بازی بود.
دیشب هم با اجازتون آقایی خودشون منزل همسایه جدیدمون که یه دختر 6ساله داره مهمون کرده بود و مدام می گفت مامان شما برو من خودم میام خلاصه با هزار زحمت تونستیم ایشون رو از سارا خانم جدا کنیم و برگردونیم خونه.
چه میشه کرد نسل جدیدن دیگه از حالا می خوان تو اجتماع بودن و طرز معاشرت با خانم ها
رو یاد بگیرن.
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 9:37 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

دنیای سبز من دنیای کودکی است که همه امید ها و آرزوهایم به او تعلق دارد.
ابوالفضل سلیمانی
متولد 13 بهمن 1384
( 3 محرم 1427)
1فوریه 2006
ساعت 13:00
فهرست اصلی
دوستان
بردیا شیطونک مامان مرجان و بابا افشین
کتاب کودک
پرواز به سوی موفقیت
امیرعلی جون مامان
سارا زیباترین دختر دنیا
ساده ولی شبیه آسمان
عروسک مامانی
هلیا شکوهی نیا
وروجک مامان آرش
ایلیا
بریم بازی
برای ایلیا
من و شوهرم
چهار بهار و یک پائیز
وبلاگ سارا خانم گل
شعر....دنیای سبز من
دو قلوهای من
از کورش صغیر تا کورش کبیر
روستای حیرت
مسافر کویر
چند قدم نزدیکتر به خدا
ستاره جون
آندیا عشق مامانش
عضو شو بازی کن
ردپای من
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY