تبليغاتX
 Daisypath Anniversary tickers Lilypie Fourth Birthday tickers دنیای سبز پسرم

ماکارونی

ABOLFAZL

1-   تو این هفته برنامه طوری پیشرفت که ابوالفضل رو خیلی نتونستم ببینم . چون کاری پیش اومد که مجبور شدم تا دیر وقت بیرون باشم. همین شد که روز پنج شنبه مامان جون تماس گرفت، دیدم پسرم در حال گریه است . علتش هم این بود که دلش تنگ شده بودy اون هم حسابی . اینقدر سختش بود که وقتی گفتم الان با قطار میام شروع کرد به داد زدن که چرا با قطار با ماشین بیا زود برسی ، تازه تو راه هم ازون مرد عنکبوتی ها که به شیشه می چسبن و آدامس و شکلات...... و خلاصه خیلی چیزای سفارش داد. وقتی هم رسیدم خونه مامان جون بدون معطلی آماده شد که بریم خونه ... واقعا معلوم بود دلش تنگ شده ......

2-   دیشب خونه یکی از اقوام مهمون بودیم . از شانس ابوالفضل نوه خانواده هم اونجا بود. هم  اینقدر ابوالفضل به این بچه یکساله حسودی کرد و اذیتم کرد که آخرش کفرم دراومد دعواش کردم . اما ماشاالله اینقدر مغروره که نه تنها کوتاه نیومد ، تازه اخماشو برا من کرد تو هم و تا آخر شب تا اسمشو میاوردم  بهم چشم غره می رفت .. خداییش بچه های الان خیلی رو دارن............

3-   امروز ناهار جاتون خالی ماکارونی، اون هم از نوع رشته ای داشتیم. ظهر که شد تا فهمید ماکارونی رشته ای داریم شروع کرد به غر زدن که :

" تو نمیدونی من رشته ای دوست ندارم ، داری اعصابم منو خرد میکنی ، بذار بابا بیاد بهش بگم حسابت رو برسه " وقتی با ناراحتی من مواجه شد قهر کرد و رفت اتاقش و گرفت خوابید . اینم از حال و احوال مرد کوچک خونه ...........

شما باشید چه می کنید؟؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت


بن بن بن

هفته پيش تولد ساراجون بود. جاتون خالي خيلي خوش گذشت. اولش ابوالفضل بچه خوبي بود و و دنبال كيك و شمع نبود ولي يك ساعتي كه گذشت شروع كرد به بهونه گيري كه كيك و شمع كجاست ؟ بعد از آوردن كيك تولد هم با سارا درگير بود كه من بايد كيك رو اول فوت كنم. خلاصه يه جنجال حسابي داشتيم . طفلك سارا هم با هرچيزي ابوالفضل مي گفت كنار ميومد ولي آخرا ديگه كم كم داشت كلافه مي‌شد. با اينحال مراسم خودموني و قشنگي بود.

ديشب بعد از كلي گشتن و پرس و جو تونستيم " ب‍ن بن بن 1" پيدا كنيم.آخه هرجا مي رفتم فقط 2 و 3 رو داشتن. واقعا برام جالبه و خوشحال كننده . از ديشب كه بازش كرديم شازده كوچولو 18 كلمه را به خوبي مي تونه شناسايي كنه و زير عكسها قرار بده.البته موقع خوندن بدون شكل ها و تنها از روي كارت كلمات فقط كلمات ساده رو مي تونه بخونه ، مثل بابا، مامان ، پا و نان .....

ولي همين هم براي يك شب بنظرم خيلي خوبه.البته بابايي خيلي موافق اينكه از الان كارهاي آموزشي با ابوالفضل داشته باشيم، نيست، چون اعتقادش بر اين كه از همون پيش دبستاني يادگيري رو شروع كنه تا يك وقت دلزده نشه . بابايي يك دليل هم داره ، اون هم دل نسپردن پسرم به Magic English  بود ( چون كارتون ها يه موضوع رو دنبال نمي‌كنند خيلي ابوالفضل رو وادار به نشستن و ديدن نمي كنه) ‌ولي من خلاف نظر بابايي رو دارم و دوست دارم از آمادگي ذهني ابوالفضل توي اين سن نهايت استفاده رو ببريم. اينم بگم كه بابايي ديشب از كار ابوالفضل خوشش اومد و يه جورايي با من هم نظر شد.

فعلا كه برنامه هاي زيادي براي پسرم و البته خودم ( كار روي زبان انگليسي رو با interchange 2 شروع كردم تا ان شا الله سال بعد براي آزمون زبان دكتري IELTSيا MCHE آماده باشم. )در نظر دارم .

برامون دعا كنيد.

پ.ن: خيلي دوست دارم كه بدونم بچه ها توي كشور هاي ديگه چه آموزش هايي دارند. سايت وروجك مامان آرش اطلاعات خوبي در مورد آموزش توي امارات بهم داد. اگه خواستيد حتما يه سر بزنيد. و اگه از كشورهاي ديگه اطلاعات داريد ، ممنون ميشم بهم بگيد.


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت


تنهايي!


نمي دونم چند وقته نيومدم ولي خيلي دلتنگ اين صفحه مجازي بودم . البته هر روز مطالب دوستان رو مي خوندم ولي وقت كافي براي نوشتن پيدا نكردم. حسابي درگير كارهاي پايان نامه ام شدم و خداييش تو اين وقتا ابوالفضل به خوبي دركم مي كنه.

هفته پيش يه تجربه جديد داشتم . قبلا هميشه بابايي اگه ما نمي تونستيم همراهيش كنيم تنهايي مي رفت پيش مامان بزرگ و بابابزرگ شازده كوچولو . اون وقت من مي موندم و ابوالفضل كه مي شد مرد خونه ام و حسابي با هم خوش مي گذرونديم.

اما دوشنبه پيش تصميم بر اين شد اين بار ابوالفضل هم بابايي رو همراهي كنه . تا من از دانشگاه بيام اونا رفته بودن.وقتي تلفني با پسرم حرف زدم خيلي مردونه گفت :"تو دير اومدي ما هم صبر نكرديم "

شب سختي بود . خونه اون شب خيلي سرد شده بود ، انگار نبود پسركم سرما رو دو چندان كرده بود. ساكت ، بدون هيچ صدايي...

تجربه سختي بود اميدوارم گل هاي خونه هامون هيچ وقت از پدر و مادرشون دور نباشن.

يه چيز جالب ديگه : شب قبل از رفتن ، ابوالفضل براي خداحافظي رفته بود پيش ستايش . اصطلاحي كه بكار برده بود براي همه جالب شده بود:"ستايش من دارم ميرم مسافرت ، خيلي دلتنگت مي شم." كلماتي كه به كار مي بره واقعا بعضي وقتا آدمو غافلگير مي كنه.

امشب تولد ساراجونه . حتما ازش مطلب و عكس ميذارم.

پس تا بعد............


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 12:28 موضوع | لینک ثابت


بزرگ مرد كوچك من!

/* /*]]>*/

روند بزرگ شدن بچه ها چيز عجيبيه ! اينقدر سريع اتفاق مي افته كه انگار همين ديروز بود كه لحظه ها رو براي به دنيا اومدنش ميشمردي .

پسرك من حالا هر روز با هر كاري كه انجام ميده و  مورد تشويق قرار مي گيره ، مدام تكرار ميكنه:" مامان ديگه مرد شدم ""ديگه بزرگ شدم " و با اين جمله ها دل منو مي لرزونه كه براستي عمر چه زود مي گذره .

وقتي خونه ام شايد تو هر يك ساعت يكبار ازم آويزن ميشه و مي بوستم . قبل از خواب كه ميشه اينكارش رو دهها بار تكرار ميكنه و ده بار ميگه شب بخير ولي بعد از چند دقيقه ازش بلند ميشه و اينقدر مي بوسه و آويزون ميشه كه به خواهش مي افتم كه ديگه بسه . وقتي خوابش مي بره و نگاش مي كنم پيش خودم مي گم " فردا هم كه بزرگ شد همين به من عشق خواهد ورزيد " گاهي وقتا فكر جدا شدن در آينده اشك به چشمام مياره ، اما زود به اين نتيجه ميرسم كه  فردا روز اگه از هم دور شديم فقط از خدا سلامتي و آسايش زندگي رو براش طلب كنم .

به خدا ميگم دلي به من بده كه خوشي و سعادت بچه ام از همه چيز برام مهم تر باشه و وقتي شريك زندگيش رو پيدا كرد اون رو به عنوان يه دوست بدونم كه تمام تلاشش براي آرامش فرزند منه نه كسي كه پسرم رو ازم دزديده .

خداوندا تو حافظ همه گل هاي نوشكفته باش و اون ها رو از شكستن و پرپر شدن  در مقابل هر باد خزاني محافظت بفرما.


اين هم ني ني خندون ما  ستايش خانم  و عكس پايين هم شازده كوچولوي من


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت


آغاز مهر

 

سلام

حالتون چطوره ؟ گل هاي باغ زندگي سرحال و شاداب هستند؟ اميدوارم ايام به كامتون باشه و اوقات خوشي رو با كوچولوهاي قشنگتون داشته باشيد.

1-   1- توي اين مدت كه UP نكرديم كلي ماجرا داشتيم كه اميدوارم تكرار نشه . تقريبا بعد از مهماني افطار دانشگاه ابوالفضل يكدفعه تب كرد و من براي اينكه ماجراي بيمارستان تكرار نشه فورا بردمش دكتر كه معلوم شد سرما خوردگيه . اما متاسفانه اين سرماخوردگي تبديل شد به آنفلوانزا و البته همه خانواده از ستايش تا مامان جون و خودم گرفتار شديم. دارو ها روي ابوالفضل و ستايش اثر نمي كرد و مجبور شديم سه بار ببريمشون دكتر و آنتي بيوتيك ها رو عوض كنيم و در نهايت به ستايش 5 تا آمپول جنتامايسين زديم تا بهتر شد.

من و مامان جون هم كه روزه بوديم ، نمي تونستيم دارو بخوريم فقط افطار تا سحر آب ميوه مي خورديم تا از دست اين بيماري خلاص بشيم . خلاصه حسابي بدن درد نوش جان كرديم.

2-  2-  روزه اول مهر شروع مدرسه دو قلوها بود . عصر كه داشتن با هم بازي ميكردن حديثه گفت " ابوالفضل امروز محدثه تو مدرسه گريه كرد؟"

در جواب چراي ابوالفضل محدثه گفت كه دلش براي مامانش تنگ شده بوده.

پسرك قيافه حق به جانبي گرفت و گفت :" آدم وقتي بزرگ ميشه و  دلش برا مامان و باباش تنگ ميشه كه نبايد گريه كنه . من بابام رفته بود مسافرت دلم براش تنگ شده بود ولي گريه نكردم . زشت آدم گريه كنه ."

از راست : محدثه ، حديثه و ابوالفضل

 

3-   3- با باز شدن مدارس و مدرسه رفتن بچه هاي ساختمون و بخصوص دو قلوها عزيز مامان افتاده رو دنده لج كه بايد برم مهد كودك ، دلم مي خواد اينكار رو بكنم ولي نظر بقيه اينه كه تو زمستون اينكار رو نكنم و از بهار بذارمش مهد . حالا چطور بايد ابوالفضل رو قانع كنم نمي دونم .

 

4-   4- از چهارشنبه تا جمعه دهمين كنگره ناباروري و پنجمين كنگره سلولهاي بنيادي بود. از محل كنگره براش آموزش زبان Magic English  خريدم كه خيلي خوشش اومد و اولين كلمه اي كه يا  گرفت Hello بود . اميدوارم اين علاقه رو حفظ كنه . اگرچه هدف اصلي براي من فعلا شنيدن زبانه ، براي همين  اصرار به ياد گيري چيزي ندارم و فقط مي خوام مهارت listening   رو به خوبي ياد بگيره . اين كار مهمترين اصل يادگيري زبان براي همه حتي بزرگترهاست .

 ابوالفضل چون خودم به غزل هاي هندي و اردو علاقه دارم و گوش ميدم الان به راحتي اشعار و غزل ها رو بدون غلط مي خونه و تكرار مي كنه چون گوشش به كلمه ها آشنا شده ، براي انگليسي هم بايد همين مراحل به اميد خدا پياده بشه تا به نتيجه دلخواه برسيم.

 اينم مدل دست شستن ابوالفضل وقتي به قول خودش جو گير ميشه و مي خواد دستاش بوي خوب بده.

 

 


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت


افطاري

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

سلام

طاعات و عبادات همگي قبول

جاي همگي خالي ديشب افطاري مهمون دانشگاه بنده بوديم. خيلي با صفا بود . ميزهاي مهمون ها توي حياط بخش تحقيقات چيده شده بود  و يه جالت معنوي خاصي توي محفل وجود داشت . همراه افتخاري من هم  ابوالفضل بود كه مورد توجه تمام دوستان ماماني و البته استادم قرار گرفت . خود ابوالفضل هم حسابي هيجان زده بود و بعد اينكه حسابي خورد و سير شد ديگه آروم قرار نداشت ، دلش مي خواست بره و به همه جا سرك بكشه . ضمن اينكه چشمش آبشار مصنوعي و چراغهاي محوطه رو گرفته بود و اگه ولش مي كردي مي خواست همون جا تني هم به آب بزنه . بعد از افطار هم توي همه جمع هايي كه عكس مي گرفتن حاضر بود و از قافله اصلا عقب نبود. آخر شب هم با بابايي رفتيم پارك ساعي تا خوشي پسرك كامل بشه.

قشنگي هاي ديشب :        

قبل اينكه بريم مامان جون به ابوالفضل گفته بود " كجا مي خواي بري " " مي خوام برم پيش دوستاي مامان " " براي چي ؟ مگه نگفتي تو فقط مهموني آقاها مي ري ؟ پس چرا داري مهموني خانوما" " آخه خوشگلم ، برا همين دوستاي مامان مي خوان منو ببين "

·  وقتي استادم اومد سر ميز تا ابوالفضل رو ديد شروع كرد باهاش احوالپرسي كردن . بعد ازش پرسيد اسمش چيه ؟ پسرك هم بدون خجالت گفت : " ابوالفضل " استاد هم در جوابش گفت " منم حسينم . فكر كنم مامانت مي خواد ديگه برات زن بگيره كه آورده ات اينجا " ابوالفضل هم  خيلي سريع گفت : " نه من فقط ستايش رو مي خوام "

 التماس دعا

ابوالفضل كنار آبنماي دانشگاه

ابوالفضل در پارك ساعي

/*]]-->


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت


يك ماه رمضان ديگر!

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


سلام

طاعات قبول

نمي دونم چون گلوكز مغزم اومده پايين نمي تونم بنويسم يا بس كه دنبال يه قالب جديد و خوب گشتم يادم رفته چي بايد بنويسم.

بهر حال براي تنوع يه قالب جديد گذاشتم ولي هنوز باب ميلم نيست. شايد تصميم گرفتم يه قالب بدم برامون طراحي كنند.

گفتني هاي ماه رمضون و پسرم رو تو يه پست ديگه خواهم نوشت

فعلا تا بعد

پي نوشت : بالاخره مشكل گذاشتن عكس حل شد . حتما يه پست تصويري به اميد خدا مي ذارم


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت


يك شب سخت

13 مرداد به مناسبت نيمه شعبان كلاس ما تعطيل شد. ما هم بابايي تصميم

گرفتيم  به پدر و مادر همسر  گرامي سر بزنيم. صبح بابا رفت سركار و قرار شد تا برگشتنش من همه كارها رو انجام بدم تا عصر راه بيفتيم . ساعت 3 بود كه بابايي اومد و من داشتم در ساك رو مي بستم كه يه دفعه ابوالفضل شروع كرد به ناله كردن كه ذلم درد مي كنه بعد هم دردش به حدي شد كه جيغ مي زد كه" بابايي مردم ، بابايي مردم"

ديگه نفهميديم چي شد . اول برديمش درمانگاه و بعد هم بيمارستان بهارلو . در همين حين هم مدام دلش درد مي گرفت و آروم ميشد و بچه ام از شدت درد مثل مار به خودش ميپچيد.

توي بيمارستان ازش آزمايش گرفتن و گفتن چيزي نيست ، اما با توجه به اينكه من زياد به پزشكاي عمومي اعتماد ندارم . از اون جا بردمش پيش متخصص خودش كه تازه اومده بود مطب .

وقتي وضع ابوالفضل رو ديد ازم پرسيد پزشك اورژانس اين جيغ زدنا رو ديد . گفتم " بله "

پرسيد " براش چيكار كرد ؟" تا گفتم " هيچي " قيافه اش تو هم رفت . بعد هم حسابي پسرك رو معاينه كرد و بهمون گفت ببريمش بيمارستان تخصصي كودكان شهيد فهميده تا دوباره ازش آزمايش بگيرن.

خلاصه ساعت 8 شب با كلي گير افتادن توي ترافيك رسيديم بيمارستان . مامان جون بنده خدا هم دلش طاقت نياورده بود و با آژانس  اومده بود بيمارستان.

تو بخش اورژانس بيمارستان  يه خانم دكتر متخصص اطفال پسر كوچولوي منو معاينه كرد و دستور بستري شدن و آزمايش رو داد. جالب اينجا بود كه اينبار جواب آزمايش عفونت خون رو نشون داد.

بهر حال ابوالفضل بستري شد ، كلي سرم و آمپول بهش زدن و گفتن تا ساعت 1:30 صبح بايد صبر كنيم اگه بالا نياورد مي تونه بعد از اتمام سرمش بره خونه.

خدا رو شكر بعد از تموم شدن سرم عزيز ماماني حالش خيلي بهتر شد و برگشتيم خونه و صبح روز بعد هم مسافرتمون در كمال آرامش و صحت پسرك انجام شد.

نكته هاي جالب اين اتفاق:

·         با اينكه پسرك از درد داشت فرياد مي زد مدام مي گفت منو ببريد پيش دكتر پشنگ (پزشك خودش) . با كلي زحمت تونستيم متقاعدش كنيم كه الان ظهره و دكترش هنوز نيومده.

·         توي بيمارستان كودكان خانم پرستار مهربوني بود كه عليرغم شلوغي بخش ، با صبر و حوصله زياد همه اطلاعات لازم براي نحوه نگهداري از كودك در زمان بستري و  مراقبت بعد از ترخيص توضيح ميداد. بعد هم بقدري با محبت با بچه صحبت مي كرد كه خيلي زود اونها رو براي زدن سرم راضي مي كرد. اينقدر اينكار رو با حوصله انجام ميداد كه ابوالفضل اصلا گريه نكرد و اصلا متوجه نشد كي سرم به دستش وصل شد.

واقعا بايد از اين پرستارهاي نمونه تشكر و قدرداني كرد.

 

2- تا جمعه مسافرت بوديم . وقتي هم برگشتيم روز چهارشنبه زن عمو و بچه هاش و عمه و پسرعمه ابوالفضل اومدن خونمون . پسركم تو اين چند روز حسابي با بچه ها شيطنت كردن . كلي دعوا كردن ، اسباب بازي شكوندن و .......

ديروز وقتي رفتن ابوالفضل گفت " آخيش ، رفتن ، ماماني ديگه دوچرخه ام رو به هيشكي نميدم . " آخه توي اين دو سه روز اينقدر سر دوچرخه درگير بودن و ما گفتيم نوبتي ، نوبتي كه حسابي لج ابوالفضل در اومده بود.

خوب وقتي سه تا وروجك اونم از جنس پسر هم سن و سال ، بهم برسن خودتون تصور كنيد چه اوضاعي ميشه!!!


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


کیک !!!!

1/چند روز پیش داشتم سمینارم رو آماده می کردم که ابوالفضل از خواب بلند شد و گفت:" آب میوه و کیک میخوام "

منم گفتم " چشم . الان میارم "

اما دوباره سرم به کارم گرم شد و یادم رفت . نمی دونم چند دقیقه گذشت که یکدفعه ابوالفضل داد زد: " مامان ! کیکه نپخت "

تازه یادم اومد که طفلک منتظر آب میوه و کیک مونده. چیزی که خواسته بود براش آوردم اما شب هر وقت یاد متلکش می افتادم ناخودآگاه خنده ام می گرفت.

2/دیشب هم جای شما عروسی یکی از همکلاسی هام بود. صبح به شازده گفتم :" با من میای عروسی "

خیلی جدی گفت :" نه من عروسی خانما نمیام . با بابا فقط میرم عروسی مردا."

3/ چند روز پیش بحث سر ستایش بود که خاله به ابوالفضل گفت : " بابات ستایش رو دوست نداره ابوالفضل . پس باهاش بازی نکن . بزرگم شدی ستایش رو بهت نمی دم . "

یکدفعه قیافه اش رو مردونه کرد و گفت :" بابام که نباید ستایش رو دوست داشته باشه ، من باید دوست داشته باشم . منم ستایش دوست دارم "


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت


سفر تابستانی


سلام

عید مبعث بر همگی شما عزیزان مبارک

با تابستان و گرما چه می کنید؟ امیدوارم خیلی سخت نگذشته باشه ؟ هم برای شما و هم برای کوچولوهای قشنگتون.

خیلی دلمون براتون تنگ شده بود . بالاخره امتحانات تموم شد و بلافاصله بعد از اون برنامه یه سفر چند روزه از طرف محل کار بابایی برای شمال جور شد که ما هم بلافاصله راهی شدیم. جای شما خالی بود ، خیلی خالی ...

دریای آبی خزر آروم آروم از ابوالفضل و ما به زیبایی پذیرایی کرد . هوا هم خیلی خوب بود و همه چیز برای یه اقامت چند روزه محیا . اما به طور اتفاقی و غیر قابل باوری موندن ما تو شمال تنها به دو شب ختم شد و ما راهی مشهد الرضا......

آخرین باری که من و ابوالفضل و بابایی رفتیم مشهد دقیقا یکسالگی شازده بود و بعد از اون هرچه کردیم مسافرت به مشهد جور نشد و البته بهتر بگم امام رضا طلب نکرد...

اما اینبار عجیب طلبید و ما رو برد پیش خودش ... چطور؟

تقریبا رسیده بودیم که تابلوهای راهنما مسیر ساری – مشهد رو نشون میدادن . از همون موقع انگار آشوب تو دل من و بابایی به پا شد . یکدفعه بابایی گفت : " بریم مشهد " اون موقع من خیلی جدی نگرفتم . اما روز بعد قضیه برامون جدی شد و بسم الله گفتیم و افتادیم تو جاده و اینجوری بود که ساعت 11 شب هر سه تامون روبروی ضریح امام رضا نشسته بودیم .

شب اول و دوم باورم نمی شد که دارم گنبد طلای آقا رو می بینم . خیلی با صفا بود. برخلاف سری پیش که ابوالفضل کوچیک بود و من از زیارت چیزی نفهمیدم ، اینبار هر سه ، حسابی زیارت کردیم و برای همه دعا کردیم .

در کنارش پسرک رو هم بردیم شاندیز و چند جای دیگه تا حسابی لذت ببره .

از جالبی های سفر این بود که آقا پسر هر وقت می نشست تو ماشین می خوابید ؛ اون هم نه یک ساعت و دو ساعت بلکه از مبدا تا مقصد. خودش می گفت :" مامان نمی دونم چرا هر وقت می شینم تو ماشین چشام پر خواب میشه "

البته در تمام مدت سفر و هر جا که بودیم ابوالفضل یه هم سن و سال برای بازی داشت ؛ برا همین حسابی تونست با هم قدای خودش بازی کنه و کیف کنه ...

امیدوارم خیلی زود دوباره به دیدارش نائل بشیم... ان شاالله قسمت همتون زیارت امام هشتم...

پی نوشت : نمی دونم چرا نه glitter ها و نه عکس ها تو وب نشون داده نمیشه .... کسی می تونه کمکم کنه ؟

 


 

نوشته شده توسط مامانی ابوالفضل در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting